تبليغاتX
بگ اوزرک اور مزد

I feel much better when I’m alone. I don’t have to smile to different faces and laugh at their funny days and hours. When I’m with my mom , if I don’t talk and laugh and smile she thinks I have mental problems and want to take me to a psychologist. When I’m alone I can be me

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 16:38  توسط خرمگس  | 

me” is planning on disappearing"

me” does not want to be with disappointed and upset people"

me” seems so happy and fresh these recent days and wants to scream"

me” loves the “allahoakbar” of 10 pm"

me” likes the cute boy next door who is actually a MAN, a protector, but not handsome"

me” thinks, finally, she has found the place where she belongs, the streets"

“me”  likes to wear the VITTORI sunglasses because it looks good on “me”

...me” is feeling so nice"

me” wants to be doctor.wow! What a surprise!e"

?me” wants that cute boy to ask her out for a date! it’s a little funny! Isn’t it

 

The cute boy is imaginary but he is kind of a fresh air for me! I like this thin boy! :D* 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 23:52  توسط خرمگس  | 

من در لجن غرق می شوم و طعم کثافت تفاله ها را زیر دندانم حس می کنم. من کرم ها را می بینیم که در اطراف من بدن های لزجشان را تکان می دهند و من همچنان طعم کثافت این لجنزار را در دهانم حس می کنم.من ناخن های دست هایم را می بینم که مثل کاغذ کنده می شوند و از انگشت هایم خون فوتره می کند و من داد می کشم. لجن دور پاهایم می پیچد و انگار که جان دارد و بالا می آید ، لجن از پاهای من  بالا می آید و من برای کندنش تقلا می کنم اما نمی شود.

لجن به یادم می آورد القابی را که یدک می کشیدم و عاشقشان بودم. عین کرم ها که بی تقلا لقب هایشان را پذیرفته اند ، من هم لقب هایم را پذیرا بودم. لقب ها مسئولیت آوردند. لقب ها من را خسته تر از چیزی که بودم کردند و من حتی دروغ های نسبت داده شده به خودم را هم پذیرفتم. من مفاهیمی را بلغور کردم که حالا دارم با خون تفشان می کنم. خون من سیاه است و خون من به غلظت نفت است.

من خودم را ذره ذره به کثافت رساندم، به اینجا، که فنا شوم در حقیقت بی ریایش. من از ریاکاری های خودم خسته ام. من از خودم وقتی می ختدم، وقتی گریه می کنم، وقتی نفس می کشم خسته ام. من مطرودم؛ زندگی من طرد بود و کسی نبود که بفهمد من چه می خواهم. و این آنها نبودند که اشتباه کردند، این من بودم که دنیایم را اینگونه ساختم. دنیایی که از درین نکبت است و لجن. من حالا تصمیم گرفته ام کمی ، لجن درونم را نمایان کنم.

6 اردیبهشت 88

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 11:21  توسط خرمگس  | 

پیامبر ما کجاست که ببیند از دینش چه سوء استفاده هایی می شود...

نصرٌ مِنَ اللهِ و فتحٌ قریب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 13:46  توسط خرمگس  | 

من همیشه با خودم فکر می کنم که مردهایی که یک حلقه ی نازک زرد طلا دستشان می کنند، همسرهای خوشبختی دارند. نمی دانم چرا، ولی حلقه ی نازک طلای سفید به نظرم خیانت است. به نظرم این مردها به راحتی خیانت می کنند.

آقای (ج) معلم حسابان مدرسه ماست و همیشه در انگشت حلقه اش، حلقه ای نازک و زرد می اندازد و من همیشه آقای (ج) را تصور می کنم که حالا دیگر بچه هایش از پیشش رفته اند و در خانه اش فقط او مانده با خانمش. خانم (ج) حسابی هیجان زده می شود وقتی که می بیند بعد از نزدیک بیست و چند سال که از ازدواجشان می گذرد، آقای (ج) هنوز از تب و تاب نیفتاده و حلقه برای آقای (ج) هنوز مثل کمربند شلوار، کفش واکس خورده، مو و سبیل شانه شده، جز ملزومات از خانه خارج شدن است.

خانم(ج) هیچوقت توی انگشت حلقه اش، انگشتری نمی اندازد. خانم(ج) وقتی از پشت ویترین طلافروشی ها به انگشتری ها و حلقه ها نگاه می کند، انگشتری های طرح ماکیز و تیفانی را برای انگشت چهارم دست راستش می پسندد. خانم (ج) معتقد است باید توی انگشت جهارم دست چپ، یک حلقه ی ساده انداخت، نه یک انگشتری که برلیان و نگین درشت داشته باشد. خانم(ب) همسایه ی دیوار به دیوار خانم (ج)، انگار فرق انگشتری و حلقه را نمی داند. خانم(ج) با خودش فکر می کند ، لابد خانم(ب) سر نامزدیش حلقه گرفته و سر عقد و عروسیش انگشتری. خانم(ب) با اینکه همسن خانم(ج) است ولی مثل دخترهای چهارده ساله شلوار برمودا می پوشد و ناخن های سوهان کشیده ی پایش وقتی سندل می پوشد معلوم می شوند.

آقا و خانم (ج) یک دختر و یک پسر دارند. پسرشان بعد از اینکه لیسانسش را گرفت ، بورسیه شد و از ایران رفت و حالا دارد آنجا درس می خواند و کار هم می کند. خانم(ج) بعضی وقت ها پشت تلفن سر به سر پسرش می گذارد و از دخترهای موبلوند آنجا می پرسد. پسرش هم جواب می دهد که اینجا با این همه کاری که ریخته سرش ، وقت نمی کند برای پایان نامه ی دکترایش با استاد مرد مو مشکیش صحبت کند، چه برسد به دختر های مو بلوند. خانم (ب) می گوید:" پسر (ج) ها که هنر نکرده! باباش معلم حسابانه! بورسیه نمی گرفت خنگ بود، حالا که شاهکار نکرده!"

دختر خانم و آقای (ج) نزدیک یک سال است که ازدواج کرده. پارسال همین وقت ها که داشتند عروسی می کردند، به همه اعلام کردند که نمی خواهند جشن بگیرند و تصمیم گرفته اند کار را در محضر تمام کنند. آقا و خانم(ج) به دخترشان گفتند که زندگی خودش است و خودش باید تصمیم بگیرد. عروس و داماد، ماه عسلشان را به یکی از جنگل های استوایی رفتند و حالا برای سالگرد ازدواجشان رفته اند مصر و در کنار اهرام عکس گرفته اند و ایمیل کرده اند برای آقای (ج). خانم (ب) می گوید:" دختر هم دخترای قدیم. ما که شوهر کردیم نه سالگرد ازدواج داشتیم نه هیچی. سال بعد یه بچه بغلمون بود."

آقا و خانم (ج)  شب ها بعد از شام یک استکان چای می خورند و آقای (ج) تعریف می کند که امروز توی مدرسه کدام یک از شاگردانش چرت و پرت گفته و خانم(ج) غش غش به چرت و پرت های شاگردان همسرش می خندد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 21:23  توسط خرمگس  | 

ما آفریده شده ایم برای عادت کردن. برای عادت کردن به هر چیزی. طبیعتن عادت به معنی بد؛ تکراری شدن، ملال آور، خسته کننده و زجر کُش کننده.

ما به دوری ها عادت می کنیم، به شکسته شدن ها نیز. به سر و صدا هم عادت می کنیم. به گندکاری ها هم عادت می کنیم؛ مثلن اگر حال بعد از پانزده سال که به طور مداوم با این منظره رو به رو شده ام ، باز هم ببینم پشت چراغ قرمز کسی دست کرده توی دماغش، آن هم تا تا خود مچ، دیگر مور مورم نمی شود. تا آخرش محکم می ایستم و نگاه می کنم که ببینم می مالد به زیر صندلی یا گلوله اش می کند و شیشه را می دهد پایین و پرتش می کند بیرون.

خلاصه ما عادت می کنیم، حتا به سخت ترین کارها مثل مسواک کردن، کرم مالی کردن دست و پا، مو شانه کردن، پشت لب تمیز کردن و هزار کار سخت دیگر.

اصلن قرار است عادت کنیم، عادت می کنیم به دوری هم. حالا دیگر مثل روزهای اول زار زار گریه نمی کنیم و نمی گوییم که ای وای! دنیا به آخر رسید. حالا ما عادت کردیم و یاد گرفتیم که بدون اینکه صبح و شی با هم حرف بزنیم چطور با هم باشیم و یاد گرفتیم که حس کنیم؛ حس! مقدس واژه ایست ذاین " حس ". این عادت کردن ما بد نیست، خیلی هم خوب است. حالا، دیگر ما با واژه ای مقدس سر و کار داریم... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 21:15  توسط خرمگس  | 

و من 5 ماه است که برای این کارگاه مسخره زحمت کشیده ام، حالا امروز همه به ما می خندیدند و وقتی برای دیگران پروژه توضیح می دادم زمین و آسمان را نگاه می کردند.

و من امروز وقتی از در خانه بیرون می رفتم بغض کرده بودم. گلویم درد می کرد. به این فکر می کردم که من الآن یک آدم دارم که ته چاه است. ته ته  چاه. دستم را تا آنجا که می توانم دراز کرده ام اما دستم را نمی گیرد که بیاورمش بیرون.من هم به دلیل منفعت طلب بودن انسانیم نمی توانم سقوط کنم به ته چاه.

و من آهنگ گوش می کنم:

- هم قسم کجای این فاصله ای...؟

- چشمامو رو هم گذاشتم/ تنها برای یک لحظه/ اما لحظه رفت

- با چشمای بسته تمام عمرو میریم از اینجا به اونجا، تنها مثل برگی در باد

و من چه لحظه هایی از کفم رفت...  لحظه هایی می توانست باشکوه برگزار شود. و به مسخرگی کارگاه امسال برگزارشان کردم. و من در سایه ی خودم گم شدم و تنفس و عشق را در سایه ام می جویم...

و به قول شیدا می خواهم خودم را از بند زبان رها کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 19:25  توسط خرمگس  | 

و مادرت حلوا می پزد و تو با تمام وجود شروع می کنی حلوا را تزیین می کنی. اول می چینی توی ظرف بعد با مغز گردو و مغز پسته رویشان را تزیین می کنی. در همین احوال که هستی به این فکر می کنی که این حلوا برای کسی پخته شده که حالا سال هاست با تو قهر است. و باز در همین احوال هستی که به این فکر می کنی چه کسی در آینده حلوای تو را می پزد. امیدواری مادرت مسئول این کار نشود. حتا حالا که ازش دلخوری هم همچین مصیبتی را برایش نمی خواهی. حتا با اینکه به تو تهمت خراب بودن زده است... به این فکر می کنی بچه های برادرت اینقدر معرفت خواهند داشت که برای عمه شان حلوا درست کنند. بعد متوجه می شوی آن ها ایران نخواهند بود. و بعد نیشت تا بنا گوش باز می شود و با خودت می گویی:« نه نانا کسی نیست! حلواهایت را آماده کن بعد بمیر!» :دی

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 12:29  توسط خرمگس  | 

و تو با خودت حساب می کنی که چه قدر مانده؛ فوق فوقش شصت سال، خب پس شصت ضربدر 360 می شود توان سوم شش و توان دوم ده که اگر بخواهی بنویسی می شود 21600 روز. خب یعنی 21600 روز که توی هر روزش به طور متوسط ده ساعت خوابیدی که می شود به عبارت ده بیست و چهارم که یعنی پنج دوازدهم. یعنی سرجمع هفت دوازدهم 21600 روز را وقت داری. خیلی زیاد است،نه؟! آخر مگر تو چه کار داری که بخواهی این همه مدت را تحمل کنی؟! به درس و دانشگاه که فکر نمی کنی پس لابد بعد باید بشینی خانه و هر از گاهی بروی بازار و بیایی که جهاز درست و حسابی جور کنی که پس فردا قوم شوهر توی چشم هایت نگاه نکنند و نگویند، مثلن: یخچالت ساید بای ساید نبوده. یک چند سالی صبر می کنی یک احمقی می آید خواستگاریت و تو چون مثل فک و فامیل هایت فکر می کنی آسمان سوراخ شده و فقط تو را انداخته زمین به طرف جواب رد می دهی. خب بعد با خودت فکر می کنی که زندگی به آخر نرسیده و واقعن هم نرسیده. چند سال صبر می کنی. موهایت دارند سفید می شوند. همین جلوی موهایت که هر از گاهی از زیر روسری و مقنعه معلوم می شود. خیالی نیست! رنگش می کنی. کار به جایی می رسد که بیماری های خانوادگی شروع به ظاهر شدن می کنند؛ فشار خون، دیابت، مشکلات قلبی و... . و یک روز همان موقع ها از خواب بیدار می شوی و میروی جلوی آینه و یک لحظه به چین و چروک های صورتت دست می کشی و می گویی:« هی... بچگی...!» خب ولی کاری نمی توانی بکنی چون در آن لحظه دیگر حتا توانایی مادر شدن را از دست داده ای. می مانی که چه شد به اینجا رسیدی و یک کمی بغض می کنی و شروع می کنی آب دهانت را قورت می دهی و با بغضت بازی بازی می کنی. این عادت را از بچگی داشتی. می خواستی نویسنده بشوی، می خواستی مادر نمونه بشوی، می خواستی توی هزار تا مسابقه ی کوفتی مقام بیاوری و می خواستی دنیا را بلرزانی...! و ته ش به جایی رسیدی که دیگر حتا به دندان های سفید و مرتبت هم نمی توانی افتخار کنی چون دیگر نداریشان. در واقع تو هیچ چیز نداری و حتا برادرت و بچه هایش را نمی توانی ببینی، آخر آن ها همان اوایل از ایران رفتند. حالا تو تنهایی با خانه ای که یک زمانی عاشقش بودی و حالا عکس بچگی های خودت و برادرت و عکس مامان و بابایت را زدی به دیوارش. هر از گاهی میروی سر قبر مرده هایت گریه می کنی و حسرت جای آن ها را می خوری. در آخر هم وقتی داری میمیری هیچ کس نیست که بالای سرت اشهد بخواند و تنهای تنها در تاریکی توی رختخوابت میمیری...!

و تو چه اشک ها که پای این نوشته ی لعنتی نریختی! و تو باید کم کم گاوتر از این بودن راشروع کنی! و تو به همه دورغ می گویی حتا به خودت، با نگاهت، با خنده ات، با حرف هایت! و تو اصلن نا امید نیستی! من می دانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 21:50  توسط خرمگس  | 

و او هر ازگاهی لذت می برد. چشم هایش را می بست و از همه چیز لذت می برد. یک چیزی شبیه موج از قلبش رد می شد و آن را تکان می داد و نا خود آگاه لبخند می زد. همان موقع ها بود که دلش می خواست یکی موهایش را نوازش کند. آنقدر نوازش کند تا چشم هایش سنگین شود و خوابش بگیرد. و باز همان موقع ها بود که دلش می خواست یک کمی آرام آرام بخندد...

نوشته شده در ۲۸ آذر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 23:23  توسط خرمگس  | 

     ساعت پنج صبح بود. صفحه ی سفید موبایلش این را می گفت. هنوز وقت داشت. چشم هایش را بست و سعی کرد که بخوابد. فکر می کرد که حدود یک ساعت و یک ربع دیگر مادرش از در اتاق وارد می شود؛ دست راستش رابلند می کند و چراغ را روشن می کند. احتمالن با خودش فکر می کند که الان او خواب خواب است. ولی او ، صبح ها، وقتی مادرش در آشپزخانه چای را می گذارد روی گاز؛ از صدای جرینگ جرینگ ظرف ها بیدار می شود.  مادرش وارد اتاق که شد بلند بلند او را صدا می زند. او زیر پتوی قرمز و کرمش خوابیده و خودش را به دیوار سرد کنار تخت چسبانده است. صداهارا می شنود اما به روی خودش نمی آورد.در ذهنش تکرار می کند فقط پنج دقیقه بیشتر!

     در آخر تسلیم می شود. احتمالن ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه خواهد بود. از تختش بیرون می آید. به دستشویی می رود ؛ لباس می پوشد و صبحانه می خورد و بعد هم مدرسه. مدرسه ای که دارد کم کم کسل کننده می شود و هر روز به بهانه ای یا مادرش را می خواهند یا می خواهند گوشیش را بگیرند و یا ... .

     ساعت دو و نیم به خانه می رود و می خوابد. ساعت پنج و نیم ، شش از خواب بیدار می شود ؛ چای و نان و پنیر می خورد و بعد تا حدود ساعت ده درس می خواند و بعد دوباره خواب.

    فکر می کنم وسط های پاراگراف اول را داشتم می نوشتم که خوابش برد. عیب ندارد. پنج دقیقه وقت دارد...!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 20:13  توسط خرمگس  | 

     و در آن نقطه از زمان هر روز ساعت دو و ربع بعد از ظهر زمان می ایستد. در آنجا بسته می شودو فردایش ساعت شش و نیم صبح زمان دوباره شروع می شود. آنجا یک دنیاست برای خودش. دنیایی که بیگ بنگی ندارد و روند تکاملی نداشته است. یک هو یک کسی از آسمان افتاده زمین و دیوار های قرمز آن جا را ساخته و درش را سفید کرده است. دنیایی که همه اش عق و عاشقی است. کنار در آمفی تئاترش عاشق شدم!

    و من خندیدم. به بچه های کلاسمان خندیدم. نمیدانم چرا ولی خنده دار بودند. فکر نمی کردم پشت ابروهای نخ شده اش و سایه ی آبی زیر چشمش به خدا هم فکر کند. هم سن من است ولی حلقه دستش می کند. موهایش را رنگ کرده است. ولی او هم عاشق بود ها!

   و من خبر می شنوم که مادر او فوت کرده است. شیدا خبر را می دهد. وا می روم. دلم می خواهد گریه کنم. آن بدبخت زمینه ی افسردگی داشت. آن هم به خاطر من! حالا مادرش... برنامه ی سه شنبه ام را طوری می چینم که بروم ختم مادرش. سه شنبه ساعت هفت صبح به این نتیجه می رسم نروم بهتر است. حرفی برای گفتن ندارم...

    و من دلم برای او که کاناداست تنگ شده است.پاستیل هایی که برایم سوغاتی آورده بود همین یک ماه پیش به دستم رسید. وقت نکردم ازش تشکر کنم. پاستیل هایش خیلی خوش مزه بود.

    و من همیشه خواب آلود هستم. شنبه ها می آیم خانه و می خوابم تا خستگی مهمانی احتمالی  شب قبل را در کنم و بعد عین یک عدد خر ریاضی و فیزیک می خوانم. یک شنبه ها عین همان یک عدد خر باید سه تار تمرین بکنم و هندسه بخوانم و فیزیک هالیدی(!) ]  سجده [  و بقیه ی هفته باید خستگی دوشنبه هایم را در بیاورم.

    یکی نیست به من بگوید مادرت خوب پدرت خوب این همه درست چی بود!

یا

   یکی نیست بگوید نونت نبود آبت نبود فیزیک هالیدی و ادبیات عرفانیت چی بود!

و من به اشتباهاتم فکر می کنم. خیلی زیاد! 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 11:52  توسط خرمگس  | 

_ توی خیابان بود. منتظر اتوبوس جلوی در مدرسه ایستاده بود. آنقدر خسته و بهم ریخته بود که فکر می کرد نگاه کردن بهش کراهت دارد. پاهایش درد می کرد. روی جدول کنار خیابان نشست. با دوستش صحبت می کرد و نزدیکی بیش از حد کسی را حس می کرد. به روی خودش نیاورد. در دلش گفت: «اتفاقی بود.» اتوبوس آمد.داشت بلیط خودش و دوستش را می داد که نزدیکی بیش از حد کسی را دوباره حس کرد. به روی خودش نیاورد. در دلش گفت:« الم شنگه راه ننداز.» می خواست سوار اتوبوس شود که ... . بغضش گرفت. آن لجن را هل داد و داد زد : «کثافت!» دلش می خواست کیفش را توی سر آن آشغال بکوبد. می خواست داد وبیداد کند و آن مرد را تا جایی که می شد کتک بزند.دلش می خواست پرتش کند. ولی آن کثافت خیلی گنده بود. آنقدر گنده بود که حتا سرش را نمی شد دید. دلش می خواست دست های آن کثافت را ببرند تا دیگر به کسی... .

_ توی آینه به خودش  نگاه می کرد. دلش نمی آمد به خودش دست بزند. حس می کرد تنش را نمی توانند تحمل کند. از خودش، تنش و از دختر بودنش حالش بهم می خورد. توی ذهنش تکرار می شد: «آزار جنسی»

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 15:59  توسط خرمگس  | 

راه می رفت. موبایلش توی جیبش بود. هر از گاهی تکانی می خورد. می دانست چی کسی زنگ می زند و می دانست چه می خواهد بگوید. آرام آرام راه می رفت. فکر می کرد به این مدل راه رفتن خرامان می گویند یا نه. بعد متوجه شد وقتی کسی با ناز و عشوه راه می رود خرامان می شود. در تن قوز کرده ی خودش از فشار کوله پشتی و پاچه ی شلواری که روی زمین کشیده می شد نازی نمی دید. در فکر و خیال بود. دلش بدجوری باران می خواست که چشم هایش را ببندد و برود زیرش. با همان مانتو شلوار خاکستری اش هم می خواست برود زیر باران. چشم هایش را بست. دلش بدجوری هوای راهنمایی و حلقه هایش را داشت. بغض کرد. زیر لب گفت:« بزرگ نشو خرمگس، هیچ وقت بزرگ نشو!» از خودش قول می خواست. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت :« به همین تپش قسم بخور که هیچ وقت ابروهایت را تمیز نکنی! قسم بخور هیچ وقت پاشنه بلند نپوشی! قسم بخور هیچ وقت ناخن هایت را لاک نزنی! یالا قسم بخور خرمگس! بگو قسم می خوری که هیچ وقت آرایش نکنی!» خرمگس وزوزی کرد. نمی دانست وزوز خرمگس یعنی چه. گفت:« خرمگس بیا همیشه با هم باشیم. حتا اگر همه ی دنیا ول کردند و رفتند بیا من و تو بمانیم! می دانی که چقدر تنها هستم.نه؟!» خرمگس وزوز کرد. « ببین خرمگسی خیلی نقشه ها دارم. بزرگ میشویم و میرویم فرزانگان درس میدهیم. میرویم دانشگاه با هم. تو وزوز می کنی من هم هی برای خودم رویا می چینم و تو  هی باز وزوز می کنی. بعد یک روز به خودمان می آییم می بینیم ای دل غافل پیر شدیم ها! بعد تو برای من وزوز می کنی من هم گوش می کنم و می خندم. تو یکی که خوب می دانی چرا می خندم! نه؟! بعد هی با هم حسرت می خوریم! تو حسرت اینکه چرا من هیچ وقت وزوزهایت را نمی فهمم من هم حسرت یک چیز دیگر را.» او هم چنان راه می رفت. خسته بود. دلش یک نیمکت می خواست که رویش بخوابد و باران نم نم خیسش کند. آنقدر خیسش کند که گناه هایش را بشورد و ببرد...


و او همان کسی بود که می خواست دنیا را بلرزاند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 19:29  توسط خرمگس  | 

چه روز خوبی بود وقتی آن دست ها را برای اولین بار دیدم. چه دست های محکمی بودند. یک جوری بودند انگار مهربانی ازشان می ریخت. با خودم فکر می کردم این دست ها می توانند تکیه گاه خوبی باشند...

چه روز خوبی بود وقتی آن چشم ها را برای اولین بار دیدم. چه چشم های پاکی بودند. یک جوری بودند انگار معصومیت ازشان می ریخت. با خودم فکر کردم این چشم ها یک دنیا آرامش دارند...

فکر نمی کردم یک روز تکیه گاه و آرامشم را با هم ازم بگیرند. هر چه فکر می کنم  می بینم نمی توانم!

و من همان آدمی بودم که قرار بود دنیا را بلرزاند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 18:13  توسط خرمگس  |